ه‍.ش. ۱۳۹۰ مهر ۲۵, دوشنبه

کاوه روزگار


1.

صدای او جلسه را برهم زد. فریاد کنان وارد مجلس شد. همه بزرگان خیره به او می نگریستند، بزرگانی که فقط در مقام بزرگ بودند و کوچکتر از آن بودند تا در مقابل دروغ ضحاک قد علم کنند.

کوچکانی که تا به امروز اوضاع را فقط نگریسته بودند و با سکوت خود، آرامشی برای چهاردیواریشان بدست آورده بودند.

کاوه که بر سر میکوفت رو به ضحاک کرد و گفت : اگر تو سلطان هفت کشوری چرا ستم تو فقط گریبان مرا گرفته؟ 18 پسر داشتم که تنها یکی از آنها برای من باقی مانده، همه خوراک مارهای دوش تو شده اند و آخری را نیز میخواهی از من بگیری.

ضحاک بر خود لرزید و دستور داد که فرزند کاوه را بیاورند، آنگاه از او خواست نامه ای که گواه بر عدالت ضحاک بود و بزرگان امضا کرده بودند را امضا کنند.

کاوه که فرزند خود را بازگرفته بود رو به بزرگان کرد و گفت: تمامی شما اهل جهنم هستید که گواه بر عدالت ستمگر ترین پادشاهان میدهید و نامه را پاره کرد.

از کاخ بیرون آمد، چرمینه آهنگریش را بر سر نیزه زد و فریدون را فرخواند، سپاهی تشکیل داد و ضحاک را سرنگون کرد.

2.

صدای او جلسه را برهم زد. ناله کنان وارد مجلس شد. همه بزرگان خیره به او مینگریستند.

کاوه رو به ضحاک کرد و از او آخرین فرزند خویش را طلب کرد، ضحاک نیز خواسته اش را پذیرفت و دستور داد فرزندش را به او بازگردانند.

کاوه از ضحاک تشکر کرد و نامه گواه بر عدالت او را امضا کرد و از کاخ به بیرون آمد.

مردم به او نگریستند و زیر لب گفتند: شرم بر او که با باز پس گرفتن فرزندش، تمامی ظلمهای ضحاک را فراموش کرد.

3.

صدای او جلسه را برهم زد. فریاد کنان وارد مجلس شد. همه بزرگان خیره به او می نگریستند.

کاوه که بر سر میکوفت رو به ضحاک کرد و گفت : اگر تو سلطان هفت کشوری چرا ستم تو فقط دامن مرا گرفته؟ 18 پسر داشتم که تنها یکی از آنها برای من باقی مانده، همه خوراک مارهای دوش تو شده اند و آخری را نیز میخواهی از من بگیری.

ضحاک خواسته وی را نپذیرفت و دستور داد او را از کاخ به بیرون بیندازند.

کاوه چرمینه آهنگریش را سر نیزه زد و از مردم خواست که به او بپیوندند و بر ستم ضحاک پایان دهند.

مردم زیر لب گفتند : حال که آتش خشم ضحاک دامنش را گرفت به یادش افتاد مردم یکی را میخواهند که بر حکومت ضحاک پایان دهد، ما که خود را بازیچه دست او نمیکنیم.

کاوه تنها ماند و فریدون از دور نگریست. کاوه به آهنگری خویش رفت و از آن روز به بعد کسی او را ندید و فریدون نیز جایی در داستان های آینده مردم نداشت. ضحاک بر مردم حکم راند و دیگر صدایی از کسی بر نیامد.

مارهای دوش او نه اینکه دسیسه شیطان بلکه امیال خود ضحاک بود، مردم از او قدرتی شیطانی ساختند که هیچ کس یارای مقابله با وی را نداشت بنابراین تمامی آنان اهل جهنم شدند. زیرا قدرت خدای خویش را فراموش کردند، قدرتی که خدای آنان به آنها داده بود تا بتوانند سرنوشتشان را دگرگون کنند.



4.

کاوه همراه فرزندش از کاخ بیرون آمد، چرمینه خود را بر سر نیزه زد و از مردم خواست تا با او همراه شوند تا ضحاک را سرنگون سازند.

مردم زیرلب گفتند: کاوه از دربار است، مگر میشود فرزندش را به او پس دهند و او بخواهد که به یاری ما آید؟ میخواهند تمامی مخالفان ضحاک را جمع کنند و به قتل برسانند

عده ای دور او جمع شدند و با او همراهی کردند، فریدون نیز به آنان پیوست و چرمینه کاوه را با جواهرات زینت داد.

سپاهی اندک آماده مقابله با ضحاک شد. سایر مردم از دور به آنان چشم دوختند.

دو سپاه با یکدیگر به جنگ پرداختند، باز مردم زیر لب میگفتند: اینها حیله کاوه است.

نیمی از سپاه کاوه کشته شدند، کاوه به پیش مردم آمد، از آنان خواست با او همراه شوند، چند نفری به یاری اش شتافتند اما از جانب دیگران به تمسخر گرفته شدند که فریب کاوه را خورده اند.

کار بالا گرفته بود و نبردی سنگین در میدان بود. سپاه کاوه در حال فروپاشی بود.

مردم میگفتند: چرا خود کاوه کشته نشده است؟ شاید ضحاک نمیخواهد او را از دست بدهد معلوم است که تمامی اینها بازی است.

سپاه کاوه از هم فروپاشید، فریدون و کاوه به اسارت در آمدند.

سربازانی که زنده مانده بودند یا به سمت خانه های خویش فرار کردند، یا به اسارت در آمدند و یا اعدام شدند.

عده ای که به خانه هایشان فرار کرده بودند یا توسط آن مردم بدگمان به سربازان حکومت تحویل داده شدند یا زخم زبان دیگران نمک بر زخمشان بود که چرا فریب کاوه را خوردند.

تنها زمانی مردم فهمیدند که چه اشتباهی کردند و چه فرصتی را برای دادخواهی از دست دادند که کاوه و فریدون بر سر دار رفتند.

آن بدگمانان حماسه رزم کاوه را برای آیندگان، بازگو کردند، گفتند که با او بودند اما تمامی یاران کاوه یا از بین رفته بودند و یا از جامعه خویش فرار کرده بودند.

حماسه کاوه سینه به سینه نقل شد، همه بر مظلومیت کاوه گریستند و پنداشتند که اگر زمان کاوه بودند همراه وی میشدند اما خود نیز کاوه های بسیاری را تنها گذاشتند و به این امید بودند تا شخص دیگری بیرق کاویانی را بر دست بگیرد. کسی که از سرنوشت کاوه خبری نداشته باشد ... قربانی دیگری ...



شاید تاریخ واقعی همان بند آخر باشد، اما ما همیشه دوست داشتیم اشتباهات تاریخی خود را به مرور پاک کنیم و دروغ های شیرین را به نام حماسه های میهنی برای خود و دیگران بازگو کنیم تا جایی که خود نیز آنها را از افسانه فراتر دیده و آنان را حقیقت بپنداریم.
Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Cloob :: Oyax :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: GBuzz :: Greader :: Addthis to other ::

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر